X
تبلیغات
رایتل

نوشته های شخصی احسان حمیدی

شنبه 13 اردیبهشت 1393 ساعت 01:35

انقلاب مردم شهرک نشین ( ساختمان ها )



" . . . بهتر که فکر کردم فهمیدم چیزی در زندگی ندارم . نه آرزویی که بخواهم برایش دنیا را تغییر دهم ، نه گنجینه ای بی انتها که به واسطه اش تا آخر عمر راحت باشم و نه عشقی در زندگانی که به دل گرمی آن روزهای سخت را پشت سر بگذارم . به گذشته فکر کردم و همه چیز را به یاد آوردم . فهمیدم که سال ها بیهوده زندگی کردم و هدفی نداشتم . روزها را پشت سر گذاشتم و خنده ها و گریه ها نه از نوع واقعی ، که سایه ای تقلید شده از آن خنده ها و گریه هایی بودند که همیشه دوست می داشتم . دیدم که بیش تر از همه اشتباه  کردم و ابدا دلیل این اشتباهات را نفهمیدم . همه را به یاد آوردم . کودکی بیهوده و خاطرات خوش را . نوجوانی زودگذر و تمام تجربه های بی ثمر و سپس جوانی کند و آزار دهنده را . همه را به یاد آوردم . همه ی افراد خانواده . همه ی فامیل که از آن ها متنفر بودم و تنها تعدادی از آن ها که به وجودشان افتخار می کردم . همه ی دوستان قدیم را به یاد آوردم . چه آن ها که دیگر نبودند و چه آن ها که بودند و چه آن ها که حتی صورت هایشان در ذهنم محو شده بود . همه ی دشمنان را . همه ی انسان های پست و همه ی فاحشه ها را . همه ی عشق های پوچ گذشته را . و وقتی که فهمیدم کسی نیستم و هیچ چیزی ندارم ، دیگر نتوانستم بخوابم . و سعی کردم که چیزهایی را تغییر بدهم . . . "

               


 " ساختمان ها - انقلاب مردم شهرک نشین "