حدود دو روزاست که یک بلبلی اینجا روی درخت زیتون سمت چپی حیاط نشسته و یک دم می خونه...حتی الان! نمی دونم چرا؟؟... و از طرف صدای مرغ حق با نوای ش می آویزه و البته این بارون ریز ریز که من شیفته اش هستم...می دونی گاهی باید دیوانگی کرد(می نویسم دیوانگی تا هر عملی را در بر بگیرد ) البته آنقدر عاقل باشی که پشیمان نشوی...زده است به سرم و شاید تاثیر سیزیف-کاموست یا مفیستوفلس-فاوست....
یک جمله از فاوست-گوته :آدمی دمدی است، و زمان در تغییر.
گاهی می توان غلتیدن یک قطره شفاف و کوچک آب را با عبور مورها بی آزار و باز هم کوچک اشتباه گرفت، گاهی می خوای همه چیز بره مثل حل شدن شکر و چربی پشمک بروی لهاب و بلعیده شدنش در بزاق دهان. نمی دانم آیا زمانی همه چیز سامان می گیرد یا نه؟! تنها خر تو خری این اوضاع و نبودن حداقل آنچه باید باشد برایم روشن است...همیشه دوست دارم به آرامش برسم اما افسوس که آرامش دامنه گسترده ای دارد که همه جا ریشه می دواند، مثل گیاهی که عاشق نور است ،حالا تصور کن ان گیاه کجای این کره خاکی ست وسط خط استوا یا در عمق یک جنگل استپی یا طو قطب شمال و یا...فکرش را بکن طویک منطقه خوب اما روزهای ابری و دستها و پاهای که له اش می کنند و بی نهایت دیگررا تصور کن!! می دانی با همه این اوضاع باید به نور خورشید برسد، چون می خواهد ادامه بدهد، فکرش را بکن این گیاه ما چقدر فهیم است!
آمدن بهار خجسته باد.
با آرزوی در پیش بودن لحظه های نیک، برای تمامی دوست های این دنیای مجازی.



