X
تبلیغات
رایتل

نوشته های شخصی احسان حمیدی

شنبه 13 اردیبهشت 1393 ساعت 01:35

انقلاب مردم شهرک نشین ( ساختمان ها )



" . . . بهتر که فکر کردم فهمیدم چیزی در زندگی ندارم . نه آرزویی که بخواهم برایش دنیا را تغییر دهم ، نه گنجینه ای بی انتها که به واسطه اش تا آخر عمر راحت باشم و نه عشقی در زندگانی که به دل گرمی آن روزهای سخت را پشت سر بگذارم . به گذشته فکر کردم و همه چیز را به یاد آوردم . فهمیدم که سال ها بیهوده زندگی کردم و هدفی نداشتم . روزها را پشت سر گذاشتم و خنده ها و گریه ها نه از نوع واقعی ، که سایه ای تقلید شده از آن خنده ها و گریه هایی بودند که همیشه دوست می داشتم . دیدم که بیش تر از همه اشتباه  کردم و ابدا دلیل این اشتباهات را نفهمیدم . همه را به یاد آوردم . کودکی بیهوده و خاطرات خوش را . نوجوانی زودگذر و تمام تجربه های بی ثمر و سپس جوانی کند و آزار دهنده را . همه را به یاد آوردم . همه ی افراد خانواده . همه ی فامیل که از آن ها متنفر بودم و تنها تعدادی از آن ها که به وجودشان افتخار می کردم . همه ی دوستان قدیم را به یاد آوردم . چه آن ها که دیگر نبودند و چه آن ها که بودند و چه آن ها که حتی صورت هایشان در ذهنم محو شده بود . همه ی دشمنان را . همه ی انسان های پست و همه ی فاحشه ها را . همه ی عشق های پوچ گذشته را . و وقتی که فهمیدم کسی نیستم و هیچ چیزی ندارم ، دیگر نتوانستم بخوابم . و سعی کردم که چیزهایی را تغییر بدهم . . . "

               


 " ساختمان ها - انقلاب مردم شهرک نشین "

مرگ من سفری نیست،
هجرتی است
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر مردمانش
خود آیا از چه هنگام این چنین
آئین مردمی
از دست
بنهاده اید؟
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ماهتاب
پارو می کشند،
خوشا رها کردن و رفتن؛
خوابی دیگر
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر!
خوشا پر کشیدن خوشا رهایی،
خوشا اگر
نه رها زیستن، مردن به رهایی!
آه ، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند